دیروز به قدری برایم مهلک بود که هنوز قلبم بابتش درد میکند و به خودم می آیم میبینم مغزم در خوش در حال دعواست.از طرف دیگر آدم های زیبایی که دیروز با آن ها برخورد کردم، کم نبودند و قلبم را نوازش کردند و تا رسیدن به خانه که مامان دوباره با چاقو قلبم را خط خطی کند انگار نوبتی بغلم می کردند.
اولین زیبایی و نجات دهنده دیروز قطعا بهار بود که موقع صبحانه در کافه فلورانس دیدمش و حرف زدیم.من و بهار در دو دنیای متفاوت از نظر خانوادگی بزرگ شدیم ولی در عین حال همیشه فکر میکنم خیلی بهم نزدیکیم و بهار دوست امنی برای من بوده است.بماند که موتور سوار شدن برای به موقع رسیدن به بهار هم حالم را خوب کرد.موتور سواری همیشه حال من را یک درجه بهتر می کند.در هر صورت دیدار با بهار و مونا،این 1 من را نجات داد و خوشحالم که هر طور بود این دو موجود را در برنامه ام گنجاندم.با بهار که در پاساژ گیشا میگشتیم،بعد از هرگز رفتم برای خودم یک شلوار جین مام استایل بخرم که بی نهایت زیبا بود ولی کمرش شکم لا مصب را له میکرد.با خودم گفتم دختر باید هر طور شده وزنتو کنترل کنی دیگه داری از حد میگذرونی.غصه جوش های جدید صورتم را که هی بدتر می شود خوردم ولی حقیقتا در نهایت به یک طرفم بود و همچنان امیدوارم به هر چیزی به غیر از pco مربوط باشد.
در مترو تاتر شهر بودم که یک پسر شاید 12،13 ساله دستفروش آمد که جان مادرت ازم دستمال و چسب و این ها بخر. آنقدر گفتم قسم نخور و چسبید به من و به قسم خوردن ادامه داد که قاطی کردم و گفتم اصلا اگر میخواستم بخرم هم منصرف شدم و راهم را کشیدم رفتم.خودم ناراحت شدم.دیروز هر تلنگری میتوانست من را وحشی کند و باید خیلی مراقب فاصله ام با موجودات زنده پیرامون میبودم.رفتم روی یک صندلی نشستم تا اینکه یک پسر بچه دستفروش دیگر،شاید7 یا 8 ساله،یا چهره و صدای بی نهایت معصوم و کیوت گفت:"سلام خانم خوشگل فال میخری؟"گفتم نه مرسی.با همون صدا که باعث میشد براش غش کنم گفت:"چرا نه مرسی؟خب بخر دیگه؟"کیف پولم را نگاه کردم و یادم افتاد 1ین اسکناس نقد را که یک 10 هزار تومانی نو بود،قبل از رسیدن به توحید به سه تا پسر نوازنده گیتار و کاخن و دوستشان داده بودم.آهنگ محسن یگانه را میخواندند که دوستش ندارم و بعد یک خانم میانسال گفت آقا آهنگ برای را بخوان ما ایستگاه بعد پیاده میشویم.خواندند و گفتند هر کس دوست دارد میتواند با ما بخواند.این زیبایی سوم روزم بود بعد از اینکه در مترو آنقدر زار زده بودم که صورتم تخماتیک تر شده بود.به پسر بچه کیوت گفتم من پول نقد ندارم.اون هم کارتخوان نداشت و طفلی برای یک فال 5000 تومانی میخواست با من تا خواجه عبدالله بیاید.گفتم فروشنده این ایستگاه زیاد است و برایت کارت میکشم چون پسر مودبی هستی.با صدای معصومش گفت:"بقیه پسر ها مودب نیستند؟" ای خدا دلم میخواست ماچش کنم.یکم بعد تر پسربچه قبلی که شور قسم خوردن را درآورده بود با دوستش آمد سمت این موجود دوست داشتنی.بعد به من گفت از من خرید نکردی ولی از این بخر.همین که رفتیم داخل واگن،موجود کیوت به من گفت که میرود دنبال کارتخوان.یک قدم برمیداشت و برمیگشت من را نگاه میکرد که گمم نکند.پشت سرش راه افتادم که خیالش راحت باشد و در دلم حس میکردم که چقدر دوست داشتم یک پسربچه شبیه تو داشتم و کاش تو پسر من بودی.از شانس تخمی،هیچکس کارتخوان یا پول نقد نداشت.پسرکی که ازش خرید نکرده بودم رفت برای موجو کیوت کارتخوان جور کرد و پرسید چقدر میخواهد برایت کارت بکشد.کارت را دادم و گفتم 30 هزار تومن بکشد و چند ایستگاه بعد پیاده شدم.
هر ایستگاه که میگذشت البته دو به شک بین رفتن به خانه و زانوی غم بغل گرفتن و رفتن به شرکت گیر میکردم.با بدبختی رفتم شرکت و یادم افتاد که فاک!آنقدر سر علی دیوث حرص خوردم که نوار بهداشتی یادم رفت.هلک هلک دنبال نوار بهداشتی مورد نظر که موجو نبود و با یک دست خر روانه شرکت شدم.خدای من!شرکت بی نهایت خلوت و البته غم انگیز بود ولی باز به اندازه اپسیلونی حالم را بهتر کرد و تصمیم بهتری از زانوی غم بغل گرفتن در خانه مادرجون بود.تصادفی واتساپم بعد از دو روز وصل شد و دیدم استاد مشاور سراغ مقاله را گرفته و عمویم پیام داده.پیام را باز کردم و نوشتم که دعا کن هر جور شده از این جا خلاص شوم و بقیه مشکلات زندیگم با سگ دو زدن و تلاش حل میشود.از بهار و مونا هم همین را خواسته بودم.
بعد از کار کفاشی های توی راه را سرچ کردم.چون بیل بیلَک کنار پوتینم صبح باز شده بود.ناجور و آویزان بود و دعا دعا میکردم که تعمیر شود و خرج روی دستم نگذارد.دیدم در خیابان خانه مادرجون یک کفاشی روی نقشه هست.رفتم.نبود.از یک کفش فروشی نزدیک آنجا که مرد میانسال عینکی مهربان و خوش برخوردی داخلش نشسته بود سراغ کفاشی آقا رضا را گرفتم.جا خورد و خنده اش گرفت و گفت کی؟بعد فهمیدم طرف بساطی است و هر روز هم یکجا مینشیند .کفشم را نشانش دادم.همین که خواست یادم بدهد چطور در خانه درستش کنم گفتم من در این کار ها خوب نیستم و میترسم خراب شود و در دلم اضافه کردم که عمرا امشب در خانه بتوانم درستش کنم.مردِ زیبا کفشم را درست کرد.لبخند محو و دلچسبی داشت با یک عینک هری پاتری و مو های جو گندمی.حتی جفت دیگر کفشم را هم گرفت تا درست کند مبادا بعد باز شود.این مردِ زیبا هم نجات دهنده ام بود و در حالی که پا هایم روی سنگ سرد مغازه اش بود و چند دقیقه یکبار سکوت میشد،از اینکه آنجا بودم حس آرامش و امنیت و خرسندی داشتم.همین که کیف پولم را درآوردم،قبل از سوال کردنم،مرد زیبا گفت من مبلغی نمیگیرما.از من اصرار و از اون نپذیرفتن که کار من اصلا تعمیرات نیست و گاهی که مشتری می آید و شخصیتش را میبینم، کارش را راه می اندازم.دوست داشتم بغلش کنم.خداحافطی و تشکر کردم و به دیوانه خانه رسیدم که مامان آماده جنگ بود.تقریبا از 9 شب تا بعد از ساعت 12 کلی بحث و جنجال و اعصاب خوردی داشتیم که خدا میداند چقدر من را ترکاند.
از امروز چیزی نمینوسم چون میخواهم بگذرد تا شاید بهتر و آرام تر شوم.به طور خلاصه کار های تلنبار شده ام برای دانشگاه از هر وقت دیگری بیشتر است و خودم از هر وقت دیگری کمبود زمان و حوصله و انگیزه بیشتری برای انجام دادنش دارم.البته که برای فردا از دکتر وقت گرفتم و مامان می آید.پس شب باید از لیست طویل مشکلاتم با مامان یک جمع بندی و اولویت بندی کنم که در 45 دقیقه خلاصه مشکلاتم را بگویم تا دکتر راه نجات را بهم نشان دهد.به مامان هم گفته ام حرف هایت را جمع بندی کن و از این شاخه به آن شاخه و حاشیه نرو که دوباره اعصابم راخورد کنی و تایم مشاوره را کش بدهی چون من پول اضافه ندارم.خدایا این چند روز باقی مانده آذر را از شرایط روانی تا درس و دانشگاهی که این هفته برایش گهی نخوردم به خیر کند.دوباره خیلی تحت فشار همه ماجرا ها قرار گرفته ام و متزلزل و پرخاشگر شده ام.
عو.البته پیرو دو تصمیم کبری و کیری دو 1 قبلی،تصمیم گرفتم کمتر کوفت کنم چون pco دارد بدتر میشود.وزن و پوست و اعتماد به نفسم به گای سگ رفته و ناراحتی بابت این چیز ها را نمیتوانم در بغچه ام جا بدهم.اما باز امروز نشستم بادام زمینی خوردم اما ناهار کم خوردم و امیدوارم حداقل بتوانم این کار را برای خودم انجام بدهم.سیگار هم این هفته کمتر کشیدم البته که تصمیم خاصی بابت نگرفته بودم ولی اگر سیگار کشیدنم علی را اذیت میکند تا سر ح مرگ میشک و به تخمم.به همان اندازه و به مراتب بیشتراز عطر مشهدی و اخلاق تخمی اش اذیت شده ام و میشوم.سو،عِوری وان،لِتس کیل علی دیس کریسمس.
برچسب:
نویسنده: کاوه پورعلی