در این مطلب، توضیحات لازم درباره سینورایِ غیر متوسط را خواهید خواند.
آه ، ای مریم مقدس! ما را که به تو توسل جسته ایم دعا کن! آمین.
Chael:t.me/dramatic_lunacy
Instagram:Bahar.Sinora7

Maria
نمیدانم برای بار چندم تست هوش ریون را انجام دادم.همیشه حدود ۱۹ دقیقه با نتایج تقریبا یکسان تمامش میکنم.جالب اینجاست که برخلاف تصورم،بهره هوشیام در بالاترین طبقه قرار میگیرد نه متوسط.اگر فکر میکنید دارم پز میدهم،مختارید همین خیال را داشته باشید چون حوصله تبیین و توجیه برای احدی را ندارم.البته آزمونهای مختلفی طی سال ها همین خروجی را داشته اند.پس من چرا همیشه اصرار داشتم که متوسطم؟شاید چون توقع بقیه بیخودی بالا میرود و آدم را میگیرند به باد انتقادِ خرکی؟آن هم وقتی نظری نخواسته ای؟اسمش را هم میگذارند رک گویی و خیرخواهی؟شات آپ بِچ!از وقتی یادم می آید هر خری خارج از خانواده به خصوص خالههای بی خاصیتم سرشان در ما تحتمان بوده و برای نحوه برداشتن لیوان آب از یک نقطه و قرار دادنش در یک نقطه دیگر انتقاد اساسی میکردند و سخنرانی مفصل که فلان خَری که اتفاقا خیلی فلان و بیسار است (ولی وجود خارجی ندارد یا اگر دارد و انقدر های لول است،با آن ها چه صنمی دارد)هم نظر آن ها را راجع به مسیر حرکت لیوان آب دارد؛در کتاب جزء از کل هم به این نکته اشاره شده؛تازه تولستوی یا حتی آدم فضایی ها هم همینطور لیوان آب را برمیداشتند.بعدتر،دوست هایی داشتم از همین جنس و آشناها و همکار ها و آدمهای دیگری از همین جنس.یک عصرِ آفتابیِ آوریل که ظرفیتم پر شده بود،برای هر کدام کمین کردم،دانه دانه شان را گرفتم،دست و پا و دهانشان را بستم،کمی از خون هر کدام را در یک ظرف عتیقه از کلکسیون عموی دومم که شبیه آقای مجری است،جمع کردم.بعد همانطور انداختمشان تهِ چاهِ تهِ مزرعه مان و مقدار زیادی اسید را خالی کردم در همان چاه.بعد به آسیابان که پسرش خاطرخواه زمان جوانیام بود اظهار داشتم دیگر از آن چاه آب برندارند.چون یکسری موجودات شیطانی آب را آلوده کرده اند.آن وقت یک پارچه ی بزرگ سفید از بی بی راحیل گرفتم.بی بی راحیل مرده شوی روستایمان است و میگویند آینده را پیش بینی میکند.موهای بلند زیتونی دارد که تا زیر کمرش میرسد.نیمه شبها در باغ برای خودش با صدای بلند آواز میخواند و زورش به تمام مردهای هیز روستا میرسد.دست ها و لپ هایش مثل پنبه نرم است و یک بار در باغمان،یک مار را با خونسردی جلوی چشم هایم کشت و بیان کرد دختر،این طلسم تو بوده.جن ها دوستت دارند.حواست به خودت باشد.قلم مویم را زدم در ظرف خون و روی پارچه، خیلی بزرگ نوشتم:"لطفا به من نزدیک نشوید.من گاز میگیرم ولی اگر نزدیگ میشوید،دیگر گه نخورید و سرتان در ماتحت خودتان باشد.با تشکر."بعد پارچه را زدم ورودی باغمان.با ته مانده خون،مثل فیلم ویولونِ قرمز،ویولونم را رنگ کردم تا صدایش طنین انداز شود و رفتم برای درخت پرتقالِ تنهای باغمان نواختم.آخ!دلم برای استاد رسولی که یگانه استاد موسیقی دنیاست تنگ شده است.چه میبیان کردم؟آهان،دلایل اصرار به داشتن هوش متوسط؟شاید چون بهره هوشی،هر چند بالا خیلی تعیین کننده پیشرفت و موفقیت نیست و من تصادفا در قفل شده ترین دورانم از زندگی،این تست را انجام میدهم که هیچ چیز پیش نمیرود.بعد حالا گیرم اصلا سطح هوش خیلی بالا باشد،تو را به خدا وضعیت زندگیام را نگاه: دو ماه از دفاع گذشته،نمیگویم حالم خوب نیست،خوب هست ولی به آن همه برنامه مفصل که قبل از دفاع چیده بودم هم نرسیدم.البته ۷۰ درصد قضیه مربوط به همان کمال گرایی و وسواسم میشود که همیشه روز و شب و مغز و روان و حتی لباسهای تنم را مچاله میکند.صد تا وزنه به خودم میبندم و این طرف و آن طرف میروم و زرات،در راه پله ها کله پا میشوم.چون مریض هستم و الآن فرصت خوبیست که اختلال کمالگراییام به اوج برسد.بابت اینکه دوست دارم خیلی از لحظه ها و دستاورد ها را ثبت کنم و نمیکنم کلافه ام.مقالهام را درست پیش نبردم و استاد راهنمایم سراغ گرفته و استاد مشاورم که یگانه استاد مشاور دنیاست هم اندکی پیش پیام داده.مسخره است.یعنی یک خط گزارش کار در این دو ماه برایشان نفرستادم.فقط یک کلام بیان دادم که اینکار ها را کردهام و به نظرم کافی بود.تقریبا با این فکر جلو رفتم که بعد از دفاع،تا مدتی هر کاری به دانشگاه و مقاله اولویت دارد.خودم اولویت دارم و خودم دیگر حالم از درس و دانشگاه و رقابت و سیستم مزخرف ارتباط با اساتید و توقع استاد از دانشجو در این کشور بهم میخورد.شرح خاصی نمیدهم بات ایف یو نو،یو نو.وضعیت خواب افتضاح.برنامه ترک سیگار افتضاح و سینوسی.رژیم غذایی فاجعه.میترسم آخر سر با یک اسلایس پیتزا در دستم سکته کنم و بمیرم.البته مرگ شکوهمندی است.دیسیپلین و اراده لای جرز دیوار.انگیزه و وضعیت مالیام هم به تف بند است.هنوز سر کار تازه نرفته ام.چرا؟چون دیگر با آن حقوقهای پایین کار نمیکنم.اصلا دلم میخواهد مصرف کننده باشم،کارت بانکی امپراطور را بگیرم و بدون توجه به نرخ ها همینطور کارت بکشم و هر آشغالی را بخرم.دلم میخواهد سیگارم را با اسکناسهای سوخته امپراطور روشن کنم و فاز استقلال برندارم.استقلال و فلان خر.یا کارفرمای پدرسوخته را که شفاف بیان نمیدهد و دو ریال سواد ندارد شناسایی میکنم و مصاحبه هم نمیروم.بله،توقعم بالاست.حق هم دارم.به هر حال من دختر امپراطور هستم.آخ! حواسم نبود.در این داستان من دختر مش حسن،کد خدای روستا میشوم که یک مزرعه بزرگ دارد و تنها درخت پرتقال در باغ ماست و پسر آسیابان خاطرخواهم است.باز هم حق دارم.مش حسن هم کم کسی نیست برای خودش.الآن تصمیم گرفتم پسر آسیابان شبیه "جَرِد هارپر" باشد.جَرِد هارپر که چشم هایش شبیه سگهای هاسکی است.آخ،چقدر دوست دارم وقتی کلید به در میکنم یک هاسکی منتظرم باشد و چقدر جَرِد هارپر زیباست.فوتو شوت هایش در مزرعه را دیدم و بهش می آید لامصب.حوصله آدمهای زیادی را ندارم.حوصله آنجل را دارم و ریکو و لارا و بییِر را که وقتی بهشان جایزه میدهم از سر و کولم بالا میروند و تمام سگهای خیابان ۱۶ متری که صاحبشان ارمنی است و فارسی را با لهجه دلنشینی صحبت میکنند.ولی چرا باید حوصله آدم ها زیادی را داشته باشم؟چون ۲۸ سالم است و در نوجوانی فکر میکردم ۳۰ سال عمر برایم بس؟چون تصورم این بود که یا هکر کلاه سیاه میشوم یا یک قاچاقچی اسلحه که در ۳۰ سالگی در اوج کشته میشود و حالا میخواهم در دهه سوم زندگیام هِی بمانم؟نمیدانم چرا به اینجا رسیدم که بگویم حالم از قیافهام بهم میخورد.عووو،بیان دادم قیافه؟چند ماه دنبال ایرادی در صورتم بودم که باعث تغییر و بی ریختیام شده بود.در مدت اخیر فهمیدم مربوط به ابروهای زیبای مشکیام است که دچار ترمالیزم شده.ولی دقیقا چه نوع ترمالیزمی؟بعد از مرور عکسهای جوانی پی بردم که مدل ابرو هایم زمین تا آسمان تغییر کرده.آن هم برای حدود یک سال و شاید بیشتر.و من الآن فهمیدم؟خنگم؟خودم را زیاد در آینه نگاه نمیکنم؟به زیبایی سیرت بیشتر از زیبایی صورت اعتقاد دارم؟زیبایی سیرت و فلان خر.رفتم به ابروکار بهروزم عکس ها را نشان دادم تا ترمال ابروکار قبلیام را درست کند.حالا خودم را در آینه میبینم و از زیبایی ابرو هایم حظ میکنم و از آینه جادویی میپرسم که چه کسی زیبا ترین ابرو ها را در این کره خاکی که حقیقتا مرده شورش را ببرند،دارد.آینه جادویی یک لیست بلند بالا تحویلم میدهد.تف میکنم در آینه جادویی و با یک مشت میشکنمش.یک آینه غیر جادویی بر میدارم و به تصویر خودم میگویم "درد چاویل مستت له گیانم" یعنی درد و بلای چشمهای مستت به جونم.میخواهم به عنوان اَفِرمِیشِن از این جمله استفاده کنم.یا به ارمنی بگویم جانیت مِرنَه که از آنجل یاد گرفتهام وقتی قربان صدقه ریکو میرود.شاید هم خودم نباید اینهارا به خودم بگویم.پسر آسیابان باید به من این حرفها را بزند.آخ! کاش ارمنی یا کردی بلد بودم.بعد یادم میافتد که چقدر خنگم چون تا الآن متوجه تغییر مدل ابروهایم نشدهام.حالا این وسط خوشحال باشم که بهره هوشیام همیشه در گروه ممتاز و نابغه قرار میگیرد؟شما تف کن توش.
امضاء:ماریایِ غیر متوسط
جدیدترین جزئیات و تغییرات مربوط به این موضوع در متن گزارش آمده است.
این موضوع در روزهای اخیر مورد توجه رسانهها و مخاطبان قرار گرفته است.
تمام اطلاعات بر اساس گزارشهای منتشر شده در زمان نگارش این مطلب تهیه شده است.
برچسب:
نویسنده: کاوه پورعلی